تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

>!!!>این مطلب برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشه...اگه اعتقاد مذهبی سفت و سخت دارید هم لطفا نخونیدش...اگه طرفدار فمینیسم هم هستید که نه تنها نخونید بلکه لطف کنید صفحه رو هم ببندید...

 

 

 

دیدمش.....تکراری بود...مثل همیشه...یه دختر 21-20 ساله...خوش تیپ...ارایش ملیح!...کنار خیابون واستاده بود...معلوم بود واسه چی اون کنار واستاده....اومده بود پول دربیاره...اینم از اون دسته بود که واسه پول اضافه و صفا فاحشه شده بود یا از فرط بدبختی...از پایین شهر اومده بود یا از بچه های همین دور و بر بود...قیافش به بد بختا نمیخود...اومده بود همه چیزشو بفروشه....سرم رو انداختم پایین...مثل همیشه دلم به حالش سوخت.....ولی نه انگار یه چیزی عوض شده بود...مثل همیشه دلم واسه این فاحشه های کوچولو نمیسوخت...نمیدونستم چرا...یه لحظه احساس گناه کردم....یه حس عجیب داشتم...نمیدونم....همین جوری احساس خشم تو وجودم بالا رفت...احساس کردم اصلا دلم واسه اون دختره کنار خیابون نمیسوزه...یه جورایی حالم رو به هم میزد...اعصابم رو خورد میکرد..چم شده بود؟...زدم تو سرم و گفتم خره چته؟!...برگشتم که ببینم هنوز اونجاست یا رفته....هنوز واستاده بود....از این ور خیابون راهم رو کج کردم برم طرفش...خودمم نمیدونستم چرا...حسم میگفت برو منم بی چون و چرا گفتم باشه!...خیابون خیلی پهن بود و ماشین ها با سرعت وحشتناکی رد میشدن....تا وسط خیابون دوییدم....یهو نگاش افتاد تو نگام...مستقیم تو چشام نگاه کرد...منم با پر رویی تمام زل زدم تو چشاش....چشاش سرد و بی روح بود اما یه چیز عجیبی توش بود....یه چیزی که نمیتونستم بفهمم چیه....ماشینا با سرعت از عقب و جلوم رد میشدن...اما من از همون وسط خیابون زل زده بودم تو چشاش.....چشای بی حالت من گره خورده بود تو چشاش.....عصبانی بودم...نمیدونم چرا.....داشت حالم رو به هم میزد....بلاخره کم اورد و نگاهش از رو من برداشت...من همون جا وسط خیابون میخ کوب شده بودم...ماشین ها با سرعت رد میشدن و فش های قشنگ بارم میکردن.ولی من تو یه خلا گیر کرده بودم...تنفر...ترحم...سر دو راهی گیر کرده بودم... دوباره نگاهش رو برگردوند سمت وسط خیابون...دوباره چشم تو چشم...با حالت عجیبی نگام کرد...انگار عادت نداشت  کسی این جوری نگاش کنه...ولی نه...من یه چیز دیگه می دیدم....یه جور دوست داشتن؟...نه...میتونستم ببینم که حالت عجیب چشمام واسش جالبه...ته نگاش یه چیزی بود که نمیتونستم بفهمم...چشاش غمگین بود...یه نیاز...اره یه نیاز اون تو موج میزد...هوای نسبتا خنک خیابون...هوای ابری...بوی نم بارونی که قرار بود بزنه همه چیز رو عجیب تر کرده بود...من تو چی گیر کرده بودم؟؟؟این حس نیاز رو بیشتر حس کردم...اره خودش بود...سرد بود اما ...

باید برمیگشتم..من اون ور خیابون کاری نداشتم...روم رو برگردوندم...نمیدونم چرا اما برگشتم...شاید میخواستم یه بار دیگه ببینم و مطمئن شم...برگشتم...هنوز داشت منو نگا میکرد...3 تا پسر هم اون جلو سوار 206 و پرشیا داشتن خودشون رو جر میدادن...اره دعوا سر تصاحب یه فاحشه...با چشمام به ماشین ها نگا کردم...با نگام متوجه ماشین ها شد...سرشو انداخت پایین ...نگاشو از من برگردوند و رفت سمت 206 ...پسره رو دیدم که خنده کریه و شیطان واری زد...حالم به هم خورد..در 206 رو باز کرد...واسه اخرین بار نگام کرد... من هنوز اون نیاز رو میدیدم...

در 206 بسته شد...لاستیکاش با صدا رو سطح خیابون کشیده شد...من هنوز از اون وسط همه چیز رو میدیدم...پرشیا که متوجه من شده بود از اون ور داد زد...گفت کوچولو تا حالا از اینا ندیده بودی؟ و گاز لگنشو گرفت و رفت...حتی برنگشتم نگاش کنم...خیلی دوست داشتم این قدر جرئت داشت تا وا میستاد تا ببینه چه جوری صورتشو میجویدم...کوشاشو تف میکردم بیرون...

 

اعصابم خورد بود...حوصله پیاده روی نداشتم...سوار تاکسی شدم...غرق تو فکربودم...که بعد اون صحنه ای که من دیدم چی میشه و به اون 2 تا چی  می گذره ؟! اون نیاز لعنتی چی بود...اصلا به من چه...یکی توم داد زد...کوچولو خفه میشی یا خفت کنم...

 

توی دل دختر غوغای بر قرار بود ... یه چیز دلشو می پیچوند تو همدیگه...از حس نیاز داشت دیونه میشد...حاظر بود همه چیزشو بده تا فقط یه لحظه این حس لعنتی رو داشته باشه...

دختر نیاز تو چشاش موج میزد..از شهوت...از سکس متنفر بود...از این که فاحشه بود...حتی مثل همیشه فکر پول اخر کار هم نمیتونست ارومش کنه...نگاه های اون پسره لعنتی بد جوری به همش ریخته بود...حاظر بود همه چیزشو بده...تا طرفش یه لحظه...شاید فقط یه دقیقه دوسش داشته باشه...با اغوش گرم بغلش کنه....اروم ببوستش و بگه نگران نباش کوچولو...به چشای پسره که کنارش خوابیده بود...فقط یه چیز توشون دید...شهوتی که موج میزد...اما چشای دختر داشت محبت گدایی میکرد...واسه یه دقیقه محبت حاظر بود بمیره اما پسره هیچ وقت اینو ندید...شهوت کورش کرده بود...واسه همیشه...و دختر بد بخت درد کشید...تا همیشه...تا ابد...

لباسایی که در اورده شد...

سرمای نفس هایی که میسوزوند...

ناله های شهوت انگیز تهوع اور...

پرستشگاه  گرگان...

شعله هایی که حس نشدند...

خنده مستانه شیطان که همه چیز رو تموم کرد...

لباس هایی که پوشیده میشد...

شهوتی که سرد شده بود...

اما نیازی که هیچ وقت سرد نمیشد...

نفرین ابدی...جهنم نیاز...

  

 

آره کوچولوی فاحشه واسه تو مینویسم...میدونم صدای فریادم ازارت میده...کوشات در میکنه نه؟ روحت چی؟چه بلایی سرش اومده؟؟؟ خودت ازارش دادی کوچولو...خودت فاحشه شدی....ضجه های شهوت انگیز خودت کرت کرد...اولاش بهت خوش میگذشت نه؟...چشمای بی روحت کورت کرد...و حالا تو تو شکنجه گاه منی...صلیب و شلاق و گیوتین در کار نیست...رحم تو وجودم مرده...میخوام با کلماتم سلاخیت کنم:

 

من تو رو تو تاریکی دیدم...

صورتت در سایه روشن یک نیمه شب  گرم تابستانی....

در حالی که نیم رخ صورتت در میان سایه ها محو شده...

و چشمانم که از شدت شهوت برق میزند...

و تو با ان زیبایی حیرت انگیزت سعی میکنی تا مرا خیره کنی...

تو سعی میکنی تا مرا مسحور کنی...صدای طلسم هات رو میشنوم...

و انگاه که باد های سرد شمالی میوزند...

من بوی عطر مست کننده ت رو حس میکنم....من مست مست میشم...

و انگاه که شبنم های یخ زده به حرکت میافتند...

من لب های گرمت را بر روی گردنم حس میکنم...

نه کوچولوی عوضی من...من نمیخوام زندگیم رو با تو تقسیم کنم...

ا نه خدای من نه....حداقل با تو نه...

I want your sweets and things we used to do

نه کوچولوی بیچاره من....تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی...

نه من عاشقت نمیشم...

هرگز...

پس بذار و برو یا بمون و تنها دختر شهوت انگیز خواب های من باش...

نه کوچولوی من...

تو زندگی من هیچ اتاق خالی واسه تو نمونده...تو تو قلب کثیف و عوضی من هیچ جایی نداری...

برو...گمشو....اینجا واسه تو هیچی ندارم...

As you know, your flesh is what I want

من صدای لالایی خوندنت رو میشنوم....

خدای من اون ملودی بی نظیری رو که میخونی...چیه کوچولو میخوای منو بخوابونی...

اما نه...من هرگز نمیخوابم...

من تمام اون کلماتی رو که با صدای عجیبت تو گوشم زمزمه میکردی رو به یاد می یارم...

تو هنوز هم سعی میکنی منو با زیبایی مسحور کنندت جادو کنی...

تو داری سعی میکنی منو تسلیم کنی...

تو منو با عشق بغل میکن...تا عاشقت بشم؟؟؟

کور خوندی کوچولو...مگه نمیدونی مردا همشون عوضین...

تو رویا هام صورتت رو میبینم...
پوست نرمت که از زیر سر انگشتام میگذره...

لمست میکنم کوچولو...

من مزه لب های تسخیر شدت رو مچشم ...

اما بازم حاظر نیستم زندگیم رو با تو تقسیم کنم...نه کوچولو...با تو نه...!!!

I want your sweets and things we used to do

تمام وقتی رو که با من گذروندی ...

هیچ چیز نبود جز یه رویا...

و این اون چیزیه که تو میبینی:

تو نتخاب شدی...تا ما زیر خورشید هم بستر باشیم...

و این همه اون کاریه که من میتونم باهات بکنم...

اما نه کوچولو...

تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی...

پس گورتو گم کن...برو...زودتر...یا فقط دختر شهوت انگیز خوابهای من باش...

نه...نه...هرگز....در قلبم هیچ جای خالی برای یک فاحشه ندارم...

و حالا تو میخواهی همه اون ساعت هایی رو که با تو بودم (بی هیچ دوست داشتنی) فراموش کنی...

تو از ته دل ارزو میکنی همه چیز رو فراموش کنی...اما اون چیزی که ارزو میکنی...

اونی که از ته قلبت میخوایی...

بیشترین چیزیه که برای همیشه اذیتت میکنه....

یه شکنجه ابدی...

نه کوچولو...من سنگدل و عوضیم..تو ازم نمیتونی از من بخوای که دوست داشته باشم...

فقط از اینجا برو...

تو قلبم واسه یه فاحشه جا ندارم...

As you know, your flesh is what I want

ادامه بده کوچولو...بازم خودتو بفروش

بازم محبت گدایی کن...

تا مرگ سراغت بیاد...تا جسدت رو بذارن تو قبر...

اما با ضجه هات عذابم نده...گریه هات روحم رو شکنجه میده...

فقط برو...

برو و توبه کن...

توبه کن فاحشه من...توبه کن....

قبل اینکه تیکه تیکه شی...

توبه کن  لعنتی....

توبه کن....

 

توبه کن فاحشه...

 

 

توبه کن...

 

 

پ.ن. لطفا عین نماینده های حقوق بشر بحث رو به این نکشید که فاحشه ها فقیرن و ندارن و باید خرج بدن واینا.و...یه کم چشماتون رو باز کنید ببینید چی میخواستم بگم.

 

پ.ن.2: این اخرین پستم تو این سال بود...یه سال تاریک...دردناک...خسته کننده...چیا گذشت بهم...مرورشم برام سخته...تو یادته نه؟؟؟ خدای من...چه قدر عجیب بود... سال بعدی هم داره میاد...نه حوصله 7 سین دارم...نه هیچ ارزوی خوبی....چرا یه ارزو دارم...فقط یه دونه..شاید یه روزی گفتم....یه کم نور...یه کم..گرما...خودمم نمیدونم چی میشه... عید بهتون خوش گذره...واسم دعا کنید تا پنجه های گرم ایمان یه بار دیگه تو رگ هام فرو بره....دردناک...تا انتها...

 

 

ژ.ن.3: دیروز یه دست بند خریدم ... اما واسم بیشتر از یه دست بنده...یه چیزی که منو از همه جدا میکنه...یه چیزی که هر دفه میفتم فقط منو یاد یه چیز میندازه...روح نفرین شده خودم...نفرینی که همیشه با منه...خدایا چه قدر این دستبند قهوه ای رو دوست دارم...یه دست بند برای ابدیت...

 

 پ.ن.4:شعر قسمت اخر ترجمه شعر repent whore از باند    CHILDREN OF BODOMاینو گفتم که اون دنیا الکسی عزیز خر مارو نچسبه که چرا شعر منو گذاشتی تو بلاگت...اونم بدون اسم من...

 

واخرین ارزوی این سال...

 

روز ها و شب هاتون غرق در تاریکی و حقیقت باد

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/17ساعت 2:17  توسط Cursed Ghost  | 

 

Somebody please tell me that I'm dreaming
It's not so easy to stop from screaming
But words escape me when I try to speak

 

دلم گرفته بود....خیلی بیشتر از همیشه....مثل بچه های 10 ساله بغض گلو مو فشار میداد...یه بغض کهنه و قدیمی... یه بغض که روح زخم خوردمو به صلیب کشیده بود...خسته شده بودم از بس بهش گفته بودم برو... ولی این دفه انگار قصد نداشت بره....منم خسته تر از اون بودم....خیلی خسته....هیچ کدوممون حرفی نمیزد...خسته تر از اون بودم که بخوام حتی توی خونه را برم...رفتم سمت اینه....خودمو نگا کردم...یه قیافه عجیب داشت منو نگا میکرد...یکی که خیلی با من فرق داشت...تو چشاش نگا کردم...خسته بود...تنها تر از همیشه...تنها اونم وقتی که نباید تنها باشم....از اون تو روحشم دیدم....وحشتناک بود....رنگم سفید شده بود....عین مرده ها....تو 48 ساعت گذشته یه وعده غذا خورده بودم....ضعف رو تو اندامم حس میکردم...دستم هنوز میلرزید....یاد یه درد قدیمی افتادم....از جلوی اینه اومدم کنار....چشام سیاهی میرفت...هوای خونه سرد بود....پتو رو از رو تخت برداشتمو به زحمت خودمو رسوندم به کاناپه و خودمو اتنداختم روش...پتورو کشیدم رو خودم...بدنمو جمع کردم....هنوز داشتم میلرزیدم...

هوا داشت روشن میشد؟؟؟ ...سکوت 3 شب داشت تو کوشم داد میزد...داشتم خفه میشدم....چرا از هیچی صدا در نمی اومد...من مثل همیشه تنها بودم...همه عین مردهای دسته جمعی خوابیده بودن...یه لحظه حس کردم تو یه قبر زندانی شدم...حالت تهوع به حالتام اضافه شد....توان حرکت نداشتم....حالم بد بود...3 ساعت دیگه باید میشستم سر کلاس ریاضی 2 و فیزیک....فقط 4 ساعت تا شروع یک سری شکنجه تکراری...یه سری استاد شکل جسد...یه سری قبر کن عوضی....یه سری  بچه های ترسناک... با چه توانی فردا میخواستم برم سر کلاس؟؟؟ تازه جلسه اول بود! ولی مهم نیست...این اولین شکنجه نیست...عادت دارم...میترسم...از خودم میترسم که یه روز پا شم....عصبانی شم...طغیان کنم....همرو بفرستم ته زمین...

و امشب باز تکرار شد....همون درد قدیمی... همون درد کهنه ...همونی که پاییز امسالم رو به fuck  داده بود....خواستن و نگفتم...خواستن و پس زدن... همون ولش کن....دوباره...دوباره...دوباره...تا کی؟؟؟ چیزی به ته خط نمونده...از خودم می پرسم من بازی رو باختم....به خدا منم ادمم.......تمام بدنم رو میلرزونه ...خستم از خودم...شاید من احمقم....بلد نیستم چه جوری بپرسم...کی منو به این قصر لعنت شده راه میدن...حتی صداقت هم نمیتونه کاری بکنه... چی کار باید بکنم که بهم حرف بزنن... چیزی به مرگم نمونده... فاصله...اگه نبود چی میشد؟؟؟...خستم....در رو باز کن....ازمایش بسه....من دروغ نگفتم...خیانت نکردم...ماسک نزدم...خودم بودم....چرا نمیگی....چرا....یعنی این قدر نفهمم؟.؟.؟

چشامو میبندم شاید خواب بیاد سراغم...بازم همون صدای چند شب پیشو میشنوم....هموم موقع که داشتم از شهر گناهان میاومدم اینجا که درس میخونم...وقتی رو صندلی  ته نشسته بودم.....صدای بالهاشون رو میشنیدم...لشکر شیاطین که واسه بدرقم اومده بودم....واسه روح نفرین شده خود شیطان اسکورت فرستاده بود!....سکون من و حرکت ماشین...و صدای بالهای لشکر تاریکی که زمزمه های نفرین شدشون سرنوشتم رو مرور میکرد....با ترس بیرون پنجره رو نگا کردم....سیاهی مطلق....نور چراغای جاده تند تند از روم رد میشد ... احساس عجیبی دارم....صدای نفرین ها هنوز ادامه دارن....بی اختیار یاد داستان زندگیم میافتم....یاد درهاش....هر چی میگردم نور پیدا نمیکنم...هوا این ته گرم شده....آب میخوام اما....دل و رودم چبیده به هم.....مرگ دردناک.....دارم از اون شهر لعنتی دور میشم....برای اولین بار دوست ندارم برم....سکون میخوام... از رفتن...از دوری...متنفرم...حالا که باید تو اوج باشم چرا پایینم....و خاطراتی که تو ذهنم غوغا میکنه....اون شب سرد زمستون..">>>>>.تنهای تنها<<<<<<<"...یاد اهنگ Richard marx یاد بارون وسط ظهر....یاد اسمون ابری.... یاد یه جیغ از خوشحالی...و من تو اوج بودم....ولی یاد سقوط هم بودم...

و هزار تا سوال که نمیذارن تا صبح بخوابم....و فردا من یه پایان رو باد ببینم....

چشامو باز میکنم....تو یه خلسه و خلاء جالب فرو رفتم....تو یه کرختی محض.....به دور و بر اتاق نگا میکنم...منتظر یه شنل پوش سیاه هستم....با یه داس وحشتناک تو دستش...اما لعنتی نیست...کثافت عوضی معلوم نیست کدوم گوری رفته...می خوام تا صبح منتظرش بشینم...شاید مجبور نباشم درسای اون عوضیارو گوش کنم ...کاشکی یه بار به آرزوم میرسیدم...بغض هنوز گلو مو فشار میده....میخوام گریه کنم...عین بچه های 10 ساله....دیگه توان مقابله ندارم...این قدر از همه خورم...این قدر صداقت داشتم و ندیدم...این قدر زدن و سکوت کرم که دیگه نمیتونم ادامه بدم....میخوام تسلیم شم...میخوای بردت باشم؟؟؟...کاش یکی بود یه کم مهربون بود...من nymphitamin  میخوام...من فقط نوازش میخوام....قبل مرگ....قبل نفرین اخر....قبل جهنم...

من دیگه هیچی نمیخوام...

فقط گرمای یه اغوش...

 


Bared on your tomb
I'm a prayer for your loneliness
And would you ever soon
Come above unto me?

 

Six feet deep is the incision
In my heart, that barless prison
Discolours all with tunnel vision
Sunsetter
Nymphetamine
Sick and weak from my condition
This lust, this vampyric addiction
To her alone in full submission
None better

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

 

 

Would your dark nails of faith
Be pushed through my veins?

 

 

  >> CRADLE OF FILTH <<

 

+ نوشته شده در  2006/2/21ساعت 3:57  توسط Cursed Ghost  |