تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY::: - ~>~<~ NYMPHITAMINE ~<~<

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

 

Somebody please tell me that I'm dreaming
It's not so easy to stop from screaming
But words escape me when I try to speak

 

دلم گرفته بود....خیلی بیشتر از همیشه....مثل بچه های 10 ساله بغض گلو مو فشار میداد...یه بغض کهنه و قدیمی... یه بغض که روح زخم خوردمو به صلیب کشیده بود...خسته شده بودم از بس بهش گفته بودم برو... ولی این دفه انگار قصد نداشت بره....منم خسته تر از اون بودم....خیلی خسته....هیچ کدوممون حرفی نمیزد...خسته تر از اون بودم که بخوام حتی توی خونه را برم...رفتم سمت اینه....خودمو نگا کردم...یه قیافه عجیب داشت منو نگا میکرد...یکی که خیلی با من فرق داشت...تو چشاش نگا کردم...خسته بود...تنها تر از همیشه...تنها اونم وقتی که نباید تنها باشم....از اون تو روحشم دیدم....وحشتناک بود....رنگم سفید شده بود....عین مرده ها....تو 48 ساعت گذشته یه وعده غذا خورده بودم....ضعف رو تو اندامم حس میکردم...دستم هنوز میلرزید....یاد یه درد قدیمی افتادم....از جلوی اینه اومدم کنار....چشام سیاهی میرفت...هوای خونه سرد بود....پتو رو از رو تخت برداشتمو به زحمت خودمو رسوندم به کاناپه و خودمو اتنداختم روش...پتورو کشیدم رو خودم...بدنمو جمع کردم....هنوز داشتم میلرزیدم...

هوا داشت روشن میشد؟؟؟ ...سکوت 3 شب داشت تو کوشم داد میزد...داشتم خفه میشدم....چرا از هیچی صدا در نمی اومد...من مثل همیشه تنها بودم...همه عین مردهای دسته جمعی خوابیده بودن...یه لحظه حس کردم تو یه قبر زندانی شدم...حالت تهوع به حالتام اضافه شد....توان حرکت نداشتم....حالم بد بود...3 ساعت دیگه باید میشستم سر کلاس ریاضی 2 و فیزیک....فقط 4 ساعت تا شروع یک سری شکنجه تکراری...یه سری استاد شکل جسد...یه سری قبر کن عوضی....یه سری  بچه های ترسناک... با چه توانی فردا میخواستم برم سر کلاس؟؟؟ تازه جلسه اول بود! ولی مهم نیست...این اولین شکنجه نیست...عادت دارم...میترسم...از خودم میترسم که یه روز پا شم....عصبانی شم...طغیان کنم....همرو بفرستم ته زمین...

و امشب باز تکرار شد....همون درد قدیمی... همون درد کهنه ...همونی که پاییز امسالم رو به fuck  داده بود....خواستن و نگفتم...خواستن و پس زدن... همون ولش کن....دوباره...دوباره...دوباره...تا کی؟؟؟ چیزی به ته خط نمونده...از خودم می پرسم من بازی رو باختم....به خدا منم ادمم.......تمام بدنم رو میلرزونه ...خستم از خودم...شاید من احمقم....بلد نیستم چه جوری بپرسم...کی منو به این قصر لعنت شده راه میدن...حتی صداقت هم نمیتونه کاری بکنه... چی کار باید بکنم که بهم حرف بزنن... چیزی به مرگم نمونده... فاصله...اگه نبود چی میشد؟؟؟...خستم....در رو باز کن....ازمایش بسه....من دروغ نگفتم...خیانت نکردم...ماسک نزدم...خودم بودم....چرا نمیگی....چرا....یعنی این قدر نفهمم؟.؟.؟

چشامو میبندم شاید خواب بیاد سراغم...بازم همون صدای چند شب پیشو میشنوم....هموم موقع که داشتم از شهر گناهان میاومدم اینجا که درس میخونم...وقتی رو صندلی  ته نشسته بودم.....صدای بالهاشون رو میشنیدم...لشکر شیاطین که واسه بدرقم اومده بودم....واسه روح نفرین شده خود شیطان اسکورت فرستاده بود!....سکون من و حرکت ماشین...و صدای بالهای لشکر تاریکی که زمزمه های نفرین شدشون سرنوشتم رو مرور میکرد....با ترس بیرون پنجره رو نگا کردم....سیاهی مطلق....نور چراغای جاده تند تند از روم رد میشد ... احساس عجیبی دارم....صدای نفرین ها هنوز ادامه دارن....بی اختیار یاد داستان زندگیم میافتم....یاد درهاش....هر چی میگردم نور پیدا نمیکنم...هوا این ته گرم شده....آب میخوام اما....دل و رودم چبیده به هم.....مرگ دردناک.....دارم از اون شهر لعنتی دور میشم....برای اولین بار دوست ندارم برم....سکون میخوام... از رفتن...از دوری...متنفرم...حالا که باید تو اوج باشم چرا پایینم....و خاطراتی که تو ذهنم غوغا میکنه....اون شب سرد زمستون..">>>>>.تنهای تنها<<<<<<<"...یاد اهنگ Richard marx یاد بارون وسط ظهر....یاد اسمون ابری.... یاد یه جیغ از خوشحالی...و من تو اوج بودم....ولی یاد سقوط هم بودم...

و هزار تا سوال که نمیذارن تا صبح بخوابم....و فردا من یه پایان رو باد ببینم....

چشامو باز میکنم....تو یه خلسه و خلاء جالب فرو رفتم....تو یه کرختی محض.....به دور و بر اتاق نگا میکنم...منتظر یه شنل پوش سیاه هستم....با یه داس وحشتناک تو دستش...اما لعنتی نیست...کثافت عوضی معلوم نیست کدوم گوری رفته...می خوام تا صبح منتظرش بشینم...شاید مجبور نباشم درسای اون عوضیارو گوش کنم ...کاشکی یه بار به آرزوم میرسیدم...بغض هنوز گلو مو فشار میده....میخوام گریه کنم...عین بچه های 10 ساله....دیگه توان مقابله ندارم...این قدر از همه خورم...این قدر صداقت داشتم و ندیدم...این قدر زدن و سکوت کرم که دیگه نمیتونم ادامه بدم....میخوام تسلیم شم...میخوای بردت باشم؟؟؟...کاش یکی بود یه کم مهربون بود...من nymphitamin  میخوام...من فقط نوازش میخوام....قبل مرگ....قبل نفرین اخر....قبل جهنم...

من دیگه هیچی نمیخوام...

فقط گرمای یه اغوش...

 


Bared on your tomb
I'm a prayer for your loneliness
And would you ever soon
Come above unto me?

 

Six feet deep is the incision
In my heart, that barless prison
Discolours all with tunnel vision
Sunsetter
Nymphetamine
Sick and weak from my condition
This lust, this vampyric addiction
To her alone in full submission
None better

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

 

 

Would your dark nails of faith
Be pushed through my veins?

 

 

  >> CRADLE OF FILTH <<

 

+ نوشته شده در  2006/2/21ساعت 3:57  توسط Cursed Ghost  |