تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY::: - ::: صندلی شماره 3 :::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

هنوز گیجم...الانکه دارم مینویسم دستام هنوز میلرزه...خدایا بگو چرا؟؟؟این ماجرا دیشب اتفاق افتاد و من هنوز نمیدونم چرا.... 


برای ... رفته بودم یکی از شهر های دور

 

ساعت 11 شب- دفتر شرکت سیر و سفر

 

من : سلام ، خسته نباشید.یه بلیط تهران میخواستم

رسیپشن : آرژانتین یا آزادی؟

من : آرژانتین لطفا.

رسیپشن : آقای ؟

من : ....

رسیپشن : بفرمایید ماشین تو گاراژ.اسکانیا آبی رنگ. ساعت 11 و ربع حرکت میکنه.

من : خیلی لطف کردید.

کولمو برمیدارم میندازم رو دوشم....وسایل زیادی ندارم.میرم سمت گاراژ.

 

ساعت 11:5 – داخل گاراژ

 

میرم سمت اسکانیای آبی رنگ. بلیطم رو گرفتم تو دستم. میرسم دم ماشین.از 2 تا مردی که دم در ماشین واستادین و به نظر میان راننده و کمک راننده باشن میپرسم اقا 11 و ربع ارژانتین همین ماشینه. یارو با حالت عجیبی نگام میکرد.انگار تو فکر بود.گفت نه پسرم اون ماشین ابی عقبی.

 

میرم سمت ماشین عقبی.جالبه یه man آبی رنگ... میگم عجب اطلاعات دقیقی... از راننده که داره پیاده میشه میپرسم اقا 11 و ربع آرژانتین همینه.میگه اره برو بالا. راننده یه جورایی گیج میزد. میرم بالا.هیشکی هنوز سوار نشده. بلیطم رو نیگا میکنم...یهو جا می خورم. صندلی شماره 3...یاد حرفای بابام میافتم. میافتم که همیشه با خود خواهی میگفت"هیچ وقت صندلی جلو نشین.همیشه عقب بشین که اگه خدایی نکرده اتفاقی هم بیفته چیزیت نشه" خود خواهیش اذیتم میکرد...اما درک میکردم.اخه من بچه بابامم. هنوز شک دارم که برم بلیطم رو عوض کنم یا نه...ولی اصلا حسش نیست. به جهنم فوقش میمیرم دیگه...کی به کیه...این همه ادم میمیرن یکیشم من! تازه کلی باید خوشحال هم باشم!!!

خودم از حماقت خودم ی خندم میگیره.

بلاخره ساعت 11:30 ماشین راه میفته!

چند تا sms  زدم و ساعت 1 خوابم برد.

 

ساعت 3:10 صبح – اتوبان زنجان قزوین

 

با ترمز وحشتناک راننده از جام پرت میشم جلو و از خواب میپرم. قلبم تند تند میزنه... راننده داشت زیرلب با شاگردش حرف میزد. زیر لب داشت میگفت "خدا رحم کنه...خدا رحم کنه!!!"

من که بغل پنجره نشستم بیرون رو نیگاه میکنم. راننده داره اروم اروم میرونه...مه تموم جاده رو گرفته....

چشم چشم رو نمیبینه...جلو رو نیگا میکنم.میبینم اتیش روشن کردن وسط جاده...حتما تصادفی چیزی شده...حالا فهمیدم که ترمز راننده واسه چی بوده...ماشین آروم از بغل اتیش رد میشه...خدای من باورم نمیشه....تمام سطح جاده رو مرغ گرفته...حتما کامیون حمل مرغ تصادف کرده...هر چی جلو تر میریم تعداد مرغا بیشتر میشه...  مرغا روی سطح جاده هستن همه جا و وقتی با مه غلیط جاده مخلوط میدن همش شبیه یه کابوس میشد... یهو نگام افتاد به جلو...خدای من یه اتوبوس زده بود به یه کامیون حمل مرغ...اتوبوس تا پشت چرخای جلوش  جمع شده بود...هیچش از جلو بندی اتوبئوس نمونده بود....تمام جلوی اتوبوس رو خون گرفته بود...یهو راننده با حالت وحخشتناکی گفت "الله اکبر....خدایا  رحم کن" ...نگام به رنگ اتوبوس میفته ...ابی...

راننده اتوبوس رو کنار ماشین تصادف کرده  نگه میداره...از ماشین میپره پایین...هنوز نه پلیس رسیده   نه اورژانس...چند تا ماشین شخصی فقط نگه داشتن و دارن کمک میکنن مردم پیاده شن... و یهو نگاهم به گوشه جاده بغل جاده میفته....5 تا جسد روی زمین که رو همشون پارچه سفید انداختن... یخ میکنم...

سریع من و 3-4 تا از مسافرا از ماشین پیاده شدیم بریم واسه کمک...

یهو نگام به راننده اتوبوس خودمون افتاد...داشت میزد تو سرش و گریه میکرد...کمک راننده داشت  ارومش میکرد....ازشون میگذرم میرم اون سمت جاده...همه رو پیاده کردن....5-6 تا مجروح هست... نمیدونم چی کار باید بکنم.. یکی از ماشین شخصیا داد مزنه 2 تاشون تو ماشین من جا میشن...

میبینم اینجا نمیتونم کمک کنم... نگام به اتیش میفته که داره خاموش میشه...دوییدمیه کم چوب و اینا از بغل جاده پیدا کردم ریختم تو آتیش...برمیگردم سمت اتوبوش خودمون... بلاخره امبولانسا میرسن...

با کمک مردم مجروحارو میذارن تو ماشینا تا راهی شن...برمیگردم تو ماشین...راننده هنوز داره بیرون ماشین  گریه میکنه...کمک راننده میاد تو ماشین... بغل دستیم ازش می پرسه چرا راننده گریه میکنه؟

جوابی که شنیدم رو سال ها یادم نمیره."این ماشینه که تصادف کرده ماشین 11 . ربع تهران  بود ..با ما راه افتاده بود" یخ میکنم.... گیج گیجم

مییرسه راننده هم مرده؟ میگه اره ...راننده اون ماشین از بچه های سیر و سفر بود که 8 سال تو جاده میرفت و میاومد...از دوستای صمیمی  رانندس...

نمیدونم کجام...انگار با پتک کوبیدن تو صورتم...به جسدایی که هنوز بغل جاده مه گرفته افتادن نگام میافته ولی سریع روم روبرمیگردونم...میدونم  زیر یکی از اون پارچه سفیدا کی خوابیده...همون راننده ای که 3-4 ساعت پیش با مهربونی بهم گفت " نه پسرم اون ماشین ابی عقبی."

 

ساعت 7 صبح

دیگه خوابم نبرد....چیزی نمونده تا برسیم...کمک راننده نشته پشت فرمون...راننده اون بغل نشسته... مسافرا اکثرشون مثل من با نگاه های خیره به بیرون زل زدن....تا 2 ساعت دیگه میرسیم...نگاه های راننده اون اتوبوس یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره...سرم رو میزارم رو شیشه...شاید یه کم  خوابم ببره...

 

ساعت 9 صبح

کمک راننده صدام میکنه...

کمک راننده: پاشو مومن...رسیدیم...

نور چشامو میزنه... تقریبا همه پیاده شدن و دارن ساکاشون رو تحویل میگیرن..از پنجره بیرون رو نیگا  میکنم...نمیدونم...انگار همه چی اینجا جدیده....هر چی دقت میکنم هیچ نشونه ای نه از آرژانتن میبینم نه از بیهقی...از کمک راننده میپرسم اقا ما الان کجاییم.

کمک راننده با حالت احمقانه ای میگه..."گرفتی مارو....ازادی دیگه...چیه غریبی نمیشناسی؟؟؟"

کولم از رو شونم میافته پایین...

دیگه هیچی نمیشنوم...

نفسم بالا نمیاد...

و واسه اینکه همه شکام از بین بره میپرسم اقا اون ماشینی که دیشب تو جاده تصدف کرده بود 11 و ربع  ارژانتین بود؟؟؟ ...کمک راننده میگه اره...

حالم بد میشه...میخوام بیفتم ولی خودم رو نگه میدارم...میشینم رو یه سکو..

بلیطم رو از جیبم در میارم و میخونم...

 

11:15 -  مقصد : پایانه آژانتین

 

یه لرزش عجیب همه وجودم رو میگیره...

 

من دیشب ماشین رو اشتباه سوار شدم

 

و میدونم...میدونم که اگه تو اون ماشین بودم دیشب روم یه پارچه سفید میانداختن...چون دیشب از کمک راننده شنیدم که مسافرای ردیف اول همه در دم کشته شدن..بازم ه بلیطم نیگا میکنم...

 

صندلی شماره 3

 

حالت تهوع دارم...زمین دور سرم میچرخه...

یه اژانس گرفتم ...نای راه رفتن ندارم...و همش از خودم میپرسم....چرا...چرا..چرا...

راننده اتوبوس ارژانتین..راننده اتوبوس ازادی... مسئول کنترل بلیط...

هیچ کدوم نباید بلیط منو میدیدن...تا من زنده بمونم...

حالا ثانیه به ثانیه تصویر اون جسد های کف جاده تو اول صبح مهی تو ذهنم میاد و یه دست از خارج میاد و پارچه سفید رو کنار میزنه و من  صورت خودم رو میبینم...

خدایا یکی منو از این کابوس نجات بده...

 

و تو دوست نا مهربون من....این همه راه رو اومدم تا تیکه تیکه شم و تو 1000 تا شرط بذار...

 

 

"نمیتونم...نمیتونم...نمیتونم...:(....:(...:("

 

 I died in my dreams

 Reaching out for your hand

 My fatal desire

دیگه عادت کردم...حسرت یه تیکه از من شده....ولی میخوام از وجودم بندازمش  بیرون...میدونم سخت  نیست....دیگه واسه هیچی بهت التماس نمیکنم...شاید راه من و تو باید از هم جدا شه...میدونی ... دیگه تحمل ندارم...

 Maybe I,  maybe you

 Can make a change to the world

 We're reaching out for a soul

 That's kind of lost in the dark

 

Maybe I, maybe you 

 Can find the key to the stars

 To catch the spirit of hope

 To save one hopeless heart

 

 You look up to the sky

 With all those questions in mind

 All you need is to hear

 The voice of your heart

 In a world full of pain

 Someone's calling your name

 Why don't we make if true

 Maybe I, maybe you

 

 الان آرزو میکنم کاشکی این اشتباه رو نمیکردم...شاید یه کم وجدانت درد میگرفت....شاید...

+ نوشته شده در  2006/5/4ساعت 8:33  توسط Cursed Ghost  |