تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY::: - ^*^* تا بینهایت...تا جهنم *^*^

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

هنوز یه ماه نشده....باورم نمیشه....چقدر دیر میگذره...اتاقم مثل دیوونه خونه شده...رو میزم این قدر کتاب و cd ورق و اشغال ریخته که حوصله ندارم تمیزش کنم...این استادام با این تکلیفای مذخرفشون...ارث باباشون رو از ادم میخوان....چرا راحتم نمیذارن...هر روز باید اون حیاط برحوت دانشگاه که عین جهنم سرد میمونه تحمل کنم....تازه دارن حراستم میزنن ....اخه از جون نون چی میخواین؟ 2 تا دوربین حیاطم که آمارت رو ثانیه به ثانیه گذارش میدن....چهره های سردی که از زور بیکاری رو صندلی های حیاط ولو شدن ...تو حماقت غوطه ورن و احساس میکنن شادن....و از همه بدتر اینه که تو جواب سلامشون باید لبخند بزنی اونم وقتی که روحت داره از درد ذجه میزنه....میخوای از درد به خودت بپیچی ولی این روزا هیشکی حوصله داد و فریاد نداره...

 

چه قدر خستم...خسته و تنها....نمیدونم چرا همه چیز و ول نمیکنم...هم کلاسیام کسایی هستن که میخوان پیشرفت کنن...شب و روز خودشون رو به در و دیوار میزنن cd  کتاب مجله....اه چقدر از این کلمات متنفرم....خدایا دوستام دارن پیشرفت میکنن ولی به چه بهای گزافی....ثانیه هاشون تلف میکنن....یکی نیست به خودم اینارو بگه.......

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم...کاشکی همه چیز میذاشتم و میرفتم...میرفتم یه شهر دور....یه جایی که آسمونش همیشه ابری باشه....همیشه بارون بیاد.... یه جایی که همیشه پاییز باشه...یه خونه کوچولو واسه خودم میگرفتم...تو یه رستوران کار میگرفتم....و شبا که میومدم خونه تنهای تنها جلوی تلوزیون دراز میکشیدم...قشنگ ترین کتابای دنیا رو میخوندم...نقاشی میکشیدم و  واسه تنهایی هام ساز میزدم.....تنها میموندم تا اخر عمر....تو سکوت مرگ به سراغم مییومد و یه بعد از ظهر ابری و سرد پایزی تو همون سکوت و ارامش جون می دادم....ولی عوضش هیشکی نبود بهم بگه هی پسر طراحی سایت یاد گرفت؟؟؟دوستات دارن سایت میترکونن!!! تکلیف های بهلولی رو نوشتی؟ بیچاره کل کلاس حلش کردن..تو جا موندی.....نمره ٌْآخر ترمت چند شد؟...12 ...خیلی خری بابا...

                       

  i hate this shit fucking world 

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم....کاشکی....

و باز همون شعر قدیمی میاد تو ذهنم......

 

راهی نمونده نازنین

باید به دریا بزنیم

باید از این وختک بد

یه پل به رویا بزنیم

 

 

فردا صبح دوباره باید برم دانشگاه....باز همون حیاط لعنتی ....باز همون جسدهای بی روح....باز همون استادای بی رحم....و روح من همچنان درد میکشه....تا بینهایت...تا جهنم....

 

 

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 15:56  توسط Cursed Ghost  |