تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY::: - ....:: روز اول ::....

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

۱. انسان موجود ناشناخته (قسمت اول)

در این بخش قصد دارم از دیدگاه یه انسان عادی(خیلی معمولی) بدون هیچ دیدگاه و جهت  گیری فکری فلسفی اجتماعی سیاسی و ... موجودیت انسان رو روی این کره خاکی از جهات مختلف بررسی کنم.

 از شماره بعدی مینویسم این قسمتو! الان نصفه شبه خوابم میاد!

.........................................................................................

۲. ستاره دار (*****)

بچه که بود وقتی مبصر کلاس اسمشو مینوشت پای تخته تو لیست خوبها.لباشو رو هم فشار میداد.محکم دست به سینه میشست تا مبصر کلاس جلوی اسمش ستاره بزنه! و خوب یادشه که وقتی خانوم معلم با کیف گندش میومد سر کلاس به اونایی که تو لیست خوبا بودن به خاطر ستاره هاشون مثبت میداد...اون تو اون روزای روشن کلی ستاره گرفته بود...کلی...

بزرگ که شد رفت دانشگاه.میخواست فریاد بزنه آزادی! این بارم جلو اسمش ستاره زدن.ستاره های گنده.ستاره هایی که با آهن داغ رو تنش نشسته بود.نمیدونست که وقتی بزرگ بشه به خاطر ستاره هاش تمام اون روزای روشن رو ازش میگیرن.حتی دیگه به مدرسه هم راش نمیدن.

و حالا اون شبا از بین میله های سلول ستاره هارو میشماره. و با هر شمارش...

پ.ن.: به احترام دانشجویان ستاره دار دانشگاه ا.م.ی.ر  ک.ب.ی.ر.

.........................................................................................

۳.امنیت اجتماعی یا ...؟؟؟

پسر: عزیزم میری بیبرون مراقب باش .این روزا همرو میگیرن

دختر: آره :( خیلی اوضاع بیریخت شده.من دیگه جرات نمیکنم با هم بریم بیرون! بگیرنمون بابام میکشتم!!!

پسر: خب من یه فکری دارم!

دختر: چی هس این فکرت؟

پسر: خب از این به بعد بیا خونه ما. اونجا که دیگه کسی کاریمون نداره!

دختر: بابا نمیشه! زشته! من روم نمیشه.

پسر: عزیزم ما که با هم این حرفارو نداریم.مگه به خودت شک داری؟

دختر: نه عزیزم! من به تو از چشامم بیشتر اعتماد دارم.

و پسر چشماش از شادی برق میزنه. از این پیروزی بزرگ! و پیش خودش میگه دست این برو بچه های نیرو انتظامی درد نکنه. عجب طرح توپیه این امنیت اجتماعی!

چند روز بعد دختری از جمع دختران این سرزمین کم میشه...

و این داستان همچنان ادامه داره!!!

.........................................................................................

۴. مغز تخمی!

باید یه تابلوی "لطفا در این مکان به اعصاب مردم نرینید" روی روحم نصب کنم! مردم این روزا پر رو شدن.بهشون رو بدی حتی اسم مادربزرگتم ممکنه بپرسن! حروم زاده های پست فطرت... روزگار بدی شده...

.........................................................................................

۵. موسی و فرعون!

نگارش داستان به سبک خودمه! قصدم بی احترامی به مذهب یا سبک کردن متن رو ندارم.میخوام دقیق برات روشن شه قضیه!

یه شب فرعون و موسی کل کلشون میشه (یعنی کل میندازن با هم)! میگن هر کی فردا صبح بتونه رود نیل رو از حرکت نگه داره اون حرفش راسته!

آقا خلاصه صبح میشه و موسی با یه نیشخند میاد وامیسته لب رود.یه  بادی میندازه تو غبغبش که یعنی فرعون جان شما ریدی برادر!!! خلاصه دستاشو میبره بالا توکل میکنه به خدا میگه "ای رود نیل واستا!" یه چند لحظه میگذره میبینه نه مثل اینکه خبری نشد! این بار محکم تر و با توکل بیشتر میگه "ای رود نیل واستا جون مادرت!" میبینه نه مثل اینکه خبری نیست.فکر میکنه چی شده؟ میگه ای خداااااا من پیامبرتم...جون من آبرومونو نبر.اما ۱۰۰۰ بار نصف میکنه خودشو از وسط میبینه نخیر.انگار نه انگار! خلاصه ضایع میشه میره وا میسته یه گوشه!

آقا نوبت فرعون میشه! میاد لب رود وامیسته میگه ای رود نیل واستا! رود نیل آب در حال حرکتش در جا وامیسته.آقا موسی رو میگی چشاش از حدقه میزنه بیرون میگه ای خدا مرامتو عشقه!!! اینه رسمش.ما میگیم وانمیسته این مرتیکه فرعون میگه وامیسته...

از جانب خدا پیام میاد که ای موسی .دیشب بعد اینکه تو اون قرار رو با فرعون گذاشتی شب رفتی خونه و بدون اینکه از ما یه خواهش تمنایی کنی یا حتی شک به دلت را بدی که نکنه فردا خدا هوامونو نداشته باشه گرفتی همین جوری عین ... خوابیدی! اما این فرعون تا صبح به من التماس کرد که ای خدا من که میدونم تو هستی.مرگ مکن فردا مارو ضایع نکن!

و چنین شد آنچه باید میشد!

پ.ن. با تشکر از دکتر شکرالهی فر!

پ.ن.۲ : نتیجه اخلاقی: موسی هم که باشی گشاد بازی در بیاری خدا حالتو میگیره! افتاد رفیق؟

 .........................................................................................

۶.شنگول منگول ۲۰۰۷ !!!

یه روزی وسط جنگ یه مامان بزی که شوهرش مرده بود با ۳ تا بچش که ۳ تا دختر گوگولی مگولی بودن زندگی میکرد و از این برنامه ها...

مامان بزی به بچه ها میگه من دارم میرم بیرون علف بیارم براتون (عین سگ داره دروغ میگه!). شمام گرگی روباهی چیزی اومد نزاترید بیاد تو ا...میگیره میخورتتون!

مامان بزی میره و بعد یه کم سر و کله گرگه پیداش میشه! نه در میزنه نه زنگ! چون گرگه فیلم مارمولکو دیده میدونه واسه رفتن توی یه خونه راه های مختلفی هست.از دیوار میره بالا.میره تو خونه اما نه یه لحظه صبر کنید.الان سال ۲۰۰۷ ـ آقا گرگه شکمش گشنه نیست! چون ظهر خونشون گوشت صادراتی خورده.به جاش میگیره به ۳ تا بچه بزیا تجاوز میکنه و از خونه میزنه بیرون!

میاد خونه میبینه ای بابا زنش که نیست.تحقیق میکنه میفهمه بله.خانوم گرگه با آقا شیره ریختن رو هم! چاقو ور میداره میره قصر شیر.جفتشونو تیکه پاره میکنه و چون جفتشون محدور الدم هستند دادگاه جنگل تبرئه اش میکنه!

و اما خانوم بزی که واسه تن فروشی به شهر رفته بود (چون احتیاجات نسل امروز بزها دیگه با علف و اینا حل نمیشه ! مسکن و کلاس شنا و مدرسه غیر انتفاعی و ..) برمیگرده. میاید میبینه به ۳ تا دخترش گرگه تجاوز کرده.شبانه شیر گاز خونه رو باز میزاره و طی یه خود کشی دسته جمعی خودش و بچه هاشو میکشه !

پ.ن. به راستی زشت شده همه چیزایی که دوسشون داشتیم!

دلم داره میترکه.اما تمام تصمیم من خفه کردنه این نالیدن هامه.باید این قدر قوی شه که همشو بریزه تو خودم!

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 16:52  توسط Cursed Ghost  |