عروس و داماد در راهروی وسط کلیسا به سمت محراب خیلی آهسته راه میروند در حالی که لبخند بزرگی روی لب هایشان نقش بسته....پدر مقدس در محراب با لبخند همیشگی انتظار آنها را میکشد... دو دختر خردسال با لباس های سفیدشان که دو بال هم پشت آنها هست پشت سر عروس و داماد حرکت میکنند و از داخل سبدی که در دست دارند گل های پر پر شده را به هوا می پاشند ... کلیسا تا صندلی آخر از مهمانانی که بهترین لباس هایشان را پوشیده اند پر شده...مهمانان درجه اول در ردیف اول نزدیک محراب نشته اند ... پدر و مادر عروس و داماد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند .. بعضی از زنهای مهمان هم که یاد لحضه ی عروسی خود افتاده اند با چشمهایی که از اشک پر شده بازوی همسران خود را بغل کرده اند ... عروس و داماد با همان لبخند های بزرگ به محراب میرسند... پدر مقدس و ساقدوش ها منتظر هستند... پدر مقدس شروع به خواندن میکند...هر دو به حرف صورت مهربان پدر مقدس خیره شده اند...سوال بزرگ پرسیده میشود... آیا هر دو حاضر هستید یک عمر را در کنار هم با صداقت و مهربانی زندگی کنید و تا لحظه مرگ با هم باشید؟؟؟ جواب هر دو یکیست! از امروز...تا لحظه مرگ...با صداقت...برای همیشه... ساقدوش اول حلقه را به دست عروس میدهد..عروس حلقه را در دست همسر خود میکند ... ساقدوش دوم حلقه را به دست داماد میدهد...داماد حلقه را در دست همسر خود میکند... و پدر مقدس با لحنی که سرشار از آرامش و خوشحالیست زمزمه میکند... ...اکنون من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم... لب های عروس و داماد بر روی هم مینشیند...عمیق..با فشار مضاعف...همه چیز تمام شده...باور کنید همه چیز تمام شده... هر دو از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند...باور کنید هر دو...تاکید میکنم...هر دوشون...باور نمیکنید؟؟؟ داخلی – روز - یک سالن بزرگ و با شکوه یک سالن بزرگ و با شکوه...تمام مهمانان بعد از مراسم عقد در کلیسا زوج جوان را سوار ماشین عروس کردند و خود نیز سوار ماشین های خود شدند تا خود را به این سالن بزرگ و باشکوه برای مراسم جشنی بزرگ برسانند... یک سالن بی نظیر...با سقف بلند...یک گوشه میزی بزرگ قرار دارد که کیک چند طبقه ی سفید عروسی روی آن قرار گرفته...یک میز بار گوشه سالن قرار دارد...در وسط همه مشغول رقص و پایکوبی هستند ... و گروه موسیقی بر روی یک سکو تقریبا درکنار کیک قرار گرفته اند .. مادری بچه خود را بغل کرده و با او میرقصد...پیرمرد و پیرزنی به یاد روز های جوانی با هم و دخترک جوانی با پسرک جوان دیگر...عروس و داماد هم گوشه ای مشغول پایکوبی هستند... همه چیز نوید یک جشن عالی را میدهد... همه گیلاسهای شامپاین خود را بالا بیاورید و به سلامتی این زوج جوان بنوشید... اهم...اهم...اما صبر کنید.....با شمام احمقا صبر کنید... این جا یه چیزی مشکل داره.... این عروسی یه ایراد کوچولو داره...نه نه اون قدر بزرگ نیست که بخواید خودتون رو از اون گیلاس شامپاین محروم کنید...آره رفقا...این عروسی فقط یه اشکال کوچولو داره...اونم اینه عروس خانوم ما ها قبل ازدواج بکارتشو از دست داده! بله دقیقا منظورم اینه که عروس خانم معصوم سفید و خوشگل ما معمولا برای تفریح با دوست پسراششون س..ک..س میکردن! هی تو داماد عزیز، رنگت نپره رفیق ...یکی آب قند بیاره! هویی عروس خانوم تو هم با اون چشای وق زدت این جوری منو نگا نکن. به هر حال باید میدونستن! نه نه اشتباه نکنید ... این عروسی از لحاظ تکنیکی هیچ مشکلی نداره ... هیچ مشکلی ... همه چیز مرتبه ... کشیش هم دعا های مربوطه رو درست خونده....هی بچه ها ...لطفا به زدن موسیقی ادامه بدید ... گیلاسای شمامپاینتون رو بیارید بالا.... ادامه میدیم...کجای این جشن بزرگ بودیم؟؟؟ ................................................................................. ۸. :))))))) کلاس سوم دبیرستان بودم سر کلاس بینش بحث زیاد میشد.یه بار یه سوال از معلم بینش کردم! سر کلاس بودم بحث بهشت و جهنم و اینا بود گفتم آقا ما مردا میگیم کار بد نمیکنیم میریم اون دنیا کلی حوری و پری بهشتی هست و خلاصه ما حااااال میکنیم.اما زنا و دخترا چی؟ اونا به چه امیدی کار بد نکنن! این اقا معلم جوونه ما با ته ریشاش ور رفت و بد جوری منو نگا کرد.گفت آرش جان تو احادیث ذکر شده که فرشته های مرد قوی هیکلی هم هستن که مخصوص زنان و دختران و زنان بهشتی هر وقت ارده کنن اونا حاظر میشن تا... من خودم همچین یهو خورد تو حالم... خود استادم از اینی که می گفت احساس خوبی نداشت. یهو یکی از اون پشت کلاس با صدای آروم ولی جوری که همه بشنون گفت استاد یعنی مادر شمارم؟؟؟ بعدش این استاده چنان دادی سر پسره زد که یادم نمیره. احتمالا یه لحظه رفت تو فکرو مادرشو با یه فرشته بالدار دید. میدونی خدا.من حس میکنم یه جای کار میلنگه.حالم داره از داستانت به هم میخوره. تولد.. زندگی .. مرگ ... قیامت ... برزخ ... دوزخ ... بهشت ... به نظر من این سناریوت خسته کنندس ... من اگه بمیرم این خدا چنان "ک و ن ی" از من پاره کنه تا درس عبرتی باشم واسه همتون! 9. ساکنین بهشت... دخترک وقتی جوان بود علاقه خاصی به بغل کردن دوست پسرهاش داشت.گاهیم دوست داشت لمسشون کنه.ببوستشون و بدنشو عریان کنه و با هم لذت ببرن.اون تو جوونی به خاطر احساسست داغش همه چیشو از دست داد ...هر چند با زیرکی تمام بعد ها به کمک یه دکتر همه چی رو درست کرد. درست مثل یک سیب دست نخورده تو بالاترین نقطه درخت! دخترک یه گناه کار بود و گناهکاران مجازات میشن! اما شاید نه این بار! روز ها و هفته ها گذشت و روزی دخترک با مردی ازدواج کرد.با تمام صداقتش در مورد گذشته اش به همسرش دروغ گفت !! و زندگی شروع شد.(البته مشخص نکردن که مرده هم دروغ گفته یا نه ولی احتمالش خیلی زیاده.اما خوب به نظر من تو نتیجه زیاد فرقی نمیکنه!) دخترک بعد چند سالی مادر شد.بچه هایی به دنیا آورد...زیبا و معصوم و از آنجایی که همه میدانند "بهشت زیر پای مادران است" دخترک جزء بهشتیان شد. گذشت و دخترک در پیری مرد و جسدش را طبق قوانین مذهبی به خاک سپردند. ... دخترک به خاطر مادر بودن به بهشت رفت ... ببین خدا جون به من هیچ ربطی نداره.نمیخوامم تو کارت دخالت کنم.اصلاهر کاری دوس داری بکن (من نمیگفتمم همین کارو میکردی البته!) ولی من فقط خواستم یه هشدار آماری بهت بدم!!!!! بهشت تو روزی از مادرانی پر خواهد شد که در جوانی از شدت لذت رو تخت دوست پسراشون جیغ های هیستریک میکشیدند!!! پ.ن. : دیگه هیچ چیزی برام مقدس نیست.به این میگن زوال ایمان در زوال یه روح کثیف.روح خودمو میگم. کثیف شده..خیلی کثیف.نه تو جایی نیفتاده.تو همین اتاق ...بدون تماس با هیچ جایی کثیف شده.کثیفی و چرک از داخل ترشح میشه و بیرن رو کثیف میکنه... سخت میگذره...سخت! پ.ن.2: فک کنم این تنها باریه که خانوما در مورد حقوق زنان صداشون در نیاد! میدونی چرا.چون دوست پسر اون دختره که تو جوونی با هم ... بعد مردن به خاطر تمام گناهاش بازخواست شد! میدونی چرا ؟؟؟ چون مردها نمیتونن مادر بشن! ....................................................................................... ۱۰. غربت بیابون [بر اساس داستانی واقعی البته با کلی دستکاری] پدر وقتی صبح یه روز بارونی با پالتوی بلندش رسید اداره.مثل همیشه صورتتش اصلاح کرده بود و مرتب با خیالی آسوده نشست پشت میزش. به تمام همکاراش با لبخند سلام کرد و رفت و از روی میزش روزنامه ی امروز صبح همشهری رو برداشت. و شروع به ورق زدن کرد .ساعت هنوز ۱۰ دقیقه به ۸ بود و تا شروع ساعت کاری وقت مونده بود.شروع به ورق زدن روزنامه کرد.رسید به صفحه ی حوادث. همه چیزی پیدا میشد: نوجوانی که پدرش را با چاقو سلاخی کرده.دستگیریه مردی ۳۳ ساله با ۲ کیلوگرم مواد.قاچاق انسان در سیستان.و دستگیری دو شبکه فساد در تهران. پدر رو به همکاران کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت در مورد اعتیاد جوانان کرد.جمله ای عجیب گفت پدر! "به نظر من اگه همه این معتادا رو میذاشتن سینه کش دیوار و تیر بارونشون میکردن به زودی دیگه هیچ معتادی تو ایران نمیموند" روزهای بارونی گذشت. یه روز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه ساعت نزدیکای ۷ صبح بود که به ترافیک بدی خوردم.میگفتن جلوتر تو میدون میخوان اعدام کنن.از تاکسی پیاده شدم تا هم اعدام رو ببینم هم زودتر بگذرم از ترافیک.جمعیت زیادی بود.خیلی زیاد. من درست وسط میدون پدر رو دیدم.با صورتی که اصلاح کرده نبود.به هم ریخته و داغون. و سینا رو دیدم.پسر ۲۳ ساله ی پدر رو که طناب دار دور گردنش حلقه شده بود و زار میزد. و پدر رو دیدم که به پای مامور دادگاه افتاده بود و التماس میکرد.دست سرهنگ و گرفته بود و میبوسید.پدر داشت التماس میکرد تا سینا رو که به خاطر حمل یک و نیم کیلو مواد دستگیر شده بود به دار نکشند.راس ساعت ۷ حکم اجرا شد. از اون روز به بعد دیگه پدر رو ندیدم.میگن دیوانه شده. میدونی رفیق.گاهی خدا فقط به خاطر یه جمله فقط به خاطر یه جمله کوتاه یه جوری مجازاتت میکنه که سال ها ضجر میکشی و به خودت میگی کاشکی مغرور نبودم.کاشکی نمیگفتم.میدونی تو قانونای خدا مجازات ها معادل نیستن.گاهی به خاطر یه جمله زندگیت به جهنم میره.گاهی به خاطر قتل تبرئه میشی.اینجا خر تو خر ترین سیستمیه که ممکنه با وجد یه خدای گنده و کلی قانون وجود داشته باشه.نه! ایران رو نمیگم.کل دنیا منظورم بود. ![]()
