تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY::: - <><><> sword in da wind <><><>

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

این up یه کم طو لانی شد اگه دوست دارید صفحه رو save کنید و سر فرصت بخونید...فقط نظر یادتون نره.....plzzzzzzzzz

 

میدونید اگه قرار بود سرنوشتم رو خودم مینوشتم چه جوری مینوشتم؟؟؟یه بیزینسمن موفق که بزرگترین سود سال نصیبش میشد؟؟؟یه دانشمند که سال ها به اسسمش افتخار میکردن؟.؟.؟یه مبلغ مذهبی که خیلی ها رو ارشاد میکرد؟.؟.؟یه IT man  موفق ؟.؟.؟نه نه اگه سرنوشتم دست خودم بود اینجوری مینوشتمش:

          *.......*........*........*.........*........*.......*........*......*......*

 

در نیمه شب یه شب گرم تابستانی از شکم یه مادر در یه روستا در رم به دنیا می اومد.مادرش قبل از به دنیا اومدنش  فوت کرده بود.پدرش تو مزرعه کوچولویی در کنار خونموشون که سقفش از پوشال درست شده بود و دیواراش از چوب کار میکرد...پدری که یه کشاورز  ساده بود ولی بهش یاد میداد رم رو مثل خدایان بپرسته... وجب به وجب... نفس به نفس.و او بزرگ میشد.در حالی که در بیشه های اطراف دهکده بازی میکرد.ساعت ها می نشست  و غروب خورشید رو از روی سبزه زار مشرف به دهکده نگاه میکردم.و او بزرگتر میشد.سوار بر اسب سفیدش تو دشت های بی نهایت اطراف دهکده میتاخت. بدون خستگی در حالی که باد تو گوشهاش زوزه میکشید.و او یاد میگرفت که هر روز بیشتر به اون سرزمین عشق بورزه.

تو یه زمستون سرد پدرش از دنیا رفت... در حالی که در آخرین جملش وصیت کرد" که تا پای جان در راه آزادی بجنگ تو باید مبارز راه آزادی باشی "... و او با ارثیه کم  پدرش یه شمشیر خرید.و شروع به تمرین کرد هر روز از طلوع خورشید تا هنگام که پشت کوهها دهکده غرق میشد او ضربه میزد... پدرش از او خواسته بود که در راه آزادی بجنگد...او باید قدرتمند میشد...مبارزان راه آزادی هرگز شکست نمی خوردند و او نیز میخواست جاودانه شود....

 

سالها گذشت او  بزرگترین سردار سپاه رم شد....بزرگترین جنگجوی تاریخ رم...و  با دختر یک کشاورز ساده ازدواج کرد و انها در کنار هم و تنها فرزند پسرشان خوشبخت ترین فرزندان خدایان بودند...او فاتح تمام جنگ های رم بود... در راه آزادی ---------- میجنگید ...صد ها هزار تفر از دشمنان رم به دستور او به زیر خاک رفتند....شمشیر او صدها قلب را از هم دریده بود...و خونی که شمشیرش را پوشانده بود هرگز خشک نمیشد....رم بزرگتر میشد...و او در این بینهایت مطلق غرق میشد...نبرد هایی به رهبری او پی در پی به پیروزی تبدیل میشدند...مردم روم به بزرگترین سردار سپاهشان عشق میورزیدند...او  فرمانده صد ها هزار سرباز بودم که در راهش جان میدادند....

 

تا آن هنگام که نبرد بزرگ فرا رسید ... هنگام خداحافظی همسرش را در عاقوش میکشد...و پسر کوچکش را نیز همین طور ...احساس عجیبی انداممش را فرا میگیرد... آیا هرگز باز نخواهد گشت....

 

کشتی های روم به سمت دشمنان به راه میافتند ...3000 کشتی و 600000 سرباز و او در جلو ترین کشتی...بر قلب شب می تاخت..در میان سیاهی های شب طوفانی  پیش میرفت...سیاهی ها را میشکافت ...ستارگان نیمه شب راهنمای انها بودند....و هنوز صدای آخرین خداحافظی خود را میشنید... او همچنان در آرزوی مرگ در میدان جنگ سربازان را فرماندهی میکرد... انها پسران خدایان بودند...خدایانی که بر اوج اسمان ها فرمان روایی می کنند...و نفرین جادوگران که دریا را طوفانی کرده اند نیز او را  تسلیم نخواهد کرد...

 

و لشکر روم به میدان نبرد میرسد....در یکسو دشمنان آزادی ایستاده اند...و در سوی دیگر سربازان روم از سر تا سر دنیا...600000 سرباز با مشت های گره کرده در حالی که ایمانشان را از دست داده اند مشت هایی که از ترس میلرزد...سکوت مرگ باری بر میدان نبرد حاکم است....بادی که در میدان میوزد مانند پیک مرگ در گوش ها مینالد.. و آسمانی که سربی که بالای سر سپاهیان افراشته شده و صدای رعد و برقی که مانند پتک خدایان زمین را به لرزه در آورده است....سربازان صف در صف منتظرند تا سخنان آخرین سلحشور را پیش از جنگ بشنوند....و ناگهان سواری از دور مانند باد نزدیک میشود...آری خود اوست که آمده و به راستی که چه به هنگام...سپاهیان  در حالی که مشت های گره کرده خود را بر روی قلب خود قرار میدهند و با دست شمشیر های خود را در اسمان بالا می اورند ...باد در میان شمشیر ها میوزد...و آخرین جنگجو به لشکر خود مینگرد...انها برای او میجنگند نه امپراطور و این به او قدرت میدهد...و اکنون سخن آخر فرا رسیده است ....هزارن سرباز صف در صف منتظرند تا پیش از مرگ....پیش از تکه تکه شدن ... پیش از فرمان حمله سخنان او را بشنوند...و صدای او میدان نبرد را به لرزه در می اورد:

 

امروز ما یک بار دیگر در کنار هم می جنگیم...در حالی که سوگند خود را از یادنبردیم...(صدای تندر های پی در پی در میدان جنگ میپیچد...) ما مبارزان راه آزادی هستیم... امروز در میدان نبرد تعدادی از ما کشته میشوند و تعدادی را نیز با دستان خود به اعماق گورستان میفرستیم...شمشیر های سربی و سرد خود را در اعماق قلب دشمنان فرو کنید زیرا ما وارثان زمین هستیم ...

 

قلب سپاهیان از شنیدن صدای او به طپش می افتد...مشت های گره کرده دیگر نمی لرزند...و صدای او که بار دیگر در میدان نبرد میپیچد...

 

تعداد زیادی در مقابل ما ایستاده اند اما انها هرگز موفق نخواهند شدو ما بار دگر باز گشتیم تا شمشیر های خود را در خون دشمنانمان غرق کنیم....ما گرز های خدایان هستیم که بر سر دشمنان کوبیده خواهیم شد...

 

سربازان در میان ترس و وحشت ایستاده اند....با شمشیر هایی در دست هایی که میلرزد...

او وفادارترین سرباز خود را فرا می خواند و در گوش او آرام صحبت میکند..."به خانواده ام بگو که چگونه کشته شدم و گردن بندی طلایی را از گردن خود در می اورد و به دست وفادارترین سرباز سپاهش میدهد.:" این را به پسرم بده... این نشان آزادی روم است او بعد من سردار سپاه خواهد بود....برو و خبر مرا برسان..."و وفادارترین سردار سوار بر اسبی تند رو بر خلاف میدان جنگ میتازد...

 

و او بر سر سپاهیانش نعره میزند...زندگی دروغی بیش نیست.سپاهیان و اسب هایتان را جمع کنید...وقت نبرد فرا رسیده است...

 

و انگاه اخرین جنگجو شمشیر خود رو با سمت اسمان میبره...در حالی که بر پشت اسب سفیدش بر پهنه میدان جنگ میتازد...آیا هرگز کسی چنین تاختن سریعی را دیده بود؟؟؟

 

وآخرین سلحشور به قلب سپاه باز می گردد...نعره او با تندر های اسمان در هم می پیچد...

 

                    >>>ای سربازان من بروید و با افتخار بمیرید<<<

 

و سربازانی بی رحم که به سوی دشمن حمله میکنند...خون هایی که بر روی زمین میریزد...جسد هایی که سلاخی میشوند...جنگجویانی که از درد فریاد میزنند...

 

شب فرا رسیده...رم نبرد را برده اما در لشکرگاه خبری از شادی نیست...آخرین سلحشور رم را تنها گذاشته ... جسدش را بر روی طلی از هیزم قرار داده اند....اتش تنش را فرا گرفته..شعله ها به اسمان زبانه میکشد...روح او در میان شعله ها جاودانه شده است...و سربازانی که با چشمان خیس به فرمانده خود می نگرند...فرمانده ای که اکنون در تالار بهشت سکنی گزیده... اخرین سلحشور ... اخرین فرمانده...اخرین جنگجو....

                      

                *.........*........*........*........*........*........*.........*

 

پرده رو از روی پنجره های اتاقم کنار میزنم...خدایا این دیوارای سنگی خفم میکنن...کی می دونه...می خوام دیواراو بشکنم....می خوام خلاف جهت برم..

میخوام بمیرم... تو آخرین نبرد....و صدای فریادی تو گوشام می پیچه...صدایی که فریاد میزنه:"سربازان من بروید و با افتخار بمیرید..."

+ نوشته شده در  2005/11/8ساعت 19:49  توسط Cursed Ghost  |